روزهای سردرگمی.
 
 
به قول آقا یوشیج : « خانه ام ابری ست اما در خیال روزهای روشنم. »
 

از صبح چند تا پنیک کردم و از لحاظ روانی واقعا رد دادم. بغض کردم. خندیدم. رو لبه جدول راه رفتم. ۳۰۰تومن بُرد کردم. بازم غمگین شدم. یادم اومد بابایی نیست اونم وسط زیست گوش دادن. دوباره افکار تکراری و غمگینم یادم اومد. رفتم به بچه‌ها حین بازی کردن نگاه کردم. دلم خواست که کاش تاب میبودم. بلیط گرفتم. عصبانی شدم. من امروز روز سختی داشتم تا الان. تا آخر شب نمیدونم چه اتفاقی بیفته. ولی الان آروم‌ترم‌ حداقل صداهای تو ذهنم خفه شدن و ساکتن. دلم هیجانِ ناشی دیوونگی میخواد.

۱۴:۱۴

۲۲اسفند۴۰۳ | چهارشنبه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ساعت 14:17  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 

دلم گریه میخواد ، بدون هیچ دلیل واحدی. شاید چون شیمی رو غیبت خوردم، شاید چون هوا سرده و من از سرمای غربت بیزارم، شاید از بالا پایین شدن مودمه، شاید از اینکه بچه‌ها دارن بر میگردن خونشون دلم گرفته، شاید از تنهاییم میترسم، شاید غمیگنم. نمیدونم چرا. ولی دنبال دلیل نگردم براش بهتره. من از پس خودم بر میام هر چقدرم سخت باشه من از پس خودم برمیام. این مسیری هست که خودم انتخاب کردم. ولی اشکال نداره اگه گریه کنی منِ عزیزم. لزومی نداره همیشه قوی بمونی. همینکه زنده‌ موندی تا الان، ینی دمت گرم. خدا جونی، مرسی که همه اطرافیانم در سلامت زندگی میکنن. عاشقتم. خودمو سپردم ب خودت، بهترین هارو برام بچین. خب؟[قلب²]

۶-اسفند۴۰۳ | دوشنبه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 0:48  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 
  بالا