روزهای سردرگمی.
 
 
به قول آقا یوشیج : « خانه ام ابری ست اما در خیال روزهای روشنم. »
 

متوقع بودن گند ترین حسیه که میتونیم داشته باشیم!

دیگه نمیخوام اینجوری بااااشم، قولِ قول.

میخواهم بوست کنم منِ عزیزم.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ساعت 19:47  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 

من هرچی هم اینجا بنویسم که برام مهم نیست فلانی جوابم رو چی میده! بازم بازم باززززم دنبال دلگرمی هستم. دنبال جار زدن تو فضای مجازی نبودم ولی دارم ب این سمت میرم که بتونم کلمات مناسبی برای بیان احساستم انتخاب کنم و اون پیام رو برای افرادی که دوست دارم بفرستم. فارغ از اینکه بگن چقدر ترحم بر انگیز. دوست داشتم بتونم با آدم محبوب زندگیم بشینم زار بزنم و اونم دست بذاره رو شونم بگه انقد گندش نکن تو از پس بدتر از اینام بر اومدی. حالا سر این میخای کم بیاری و دست بکشی از زندگی؟ منم با بغض بگم ببین من دیگه بریدم برام مهم نیست الان تموم شم یا تو سن فلان. من فقط میخوام دیگه رنج نکشم. میخوام بگم کم آوردم، بدم کم آوردم. میخوام بگم انقدر محکم موندم که دیگه کوچیکترین دغدغه ها هم منو به مرز جنون میبره. میخوام ازش بپرسم من لوسم یا زندگی سخته؟ میخوام بگم؟ من با یه دعوای ساده هم دچار فروپاشی روانی میشم و از بس گریه میکنم دیگه نفسم میبره. من تو نقطه ای وایسادم که دیگه نمیتونم از پس کوچیکتر از اونم بر بیام. خب؟ میخوام بگم بغلم کن خسته شدم از اشکایی تو خلوتم ریختم تا کسی رو نگران خودم نکنم تو جای همه برام نگران شو. من قوی بودم من امیدوار بودم من امیدوار بوووودم به اینکه شرایط بهتر میشه تا 5سال بعدش ولی هنوز بعد 5سال اوضاع روانی من بدتر و افتضاح تر شده که بهتر نه. کاش حداقل تو زری تو منو سرزنش نمیکردی. کم آوردم، خستم، میل به سکوت و حرف نزدن دارم. میل به غر زدن و غر شنیدن متقابل دارم. نه نصیحت شنیدن. میل به شنیده شدن دارم. میل به جار زدن احساساتم تو سوشال مدیا. چه ترحم برانگیز.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳ساعت 0:27  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 

آدم بودن و زندگی سخته. نبودن اونی ک باید همه چیز رو سخت تر میکنه. شایدم فقط خستم. انقد تو غارم موندم ک سر و کله زدن زیاد با بقیه خستم میکنه و لوس شدم. الانِ الان دارم به نون خامه‌ای ک امروز خوردم فکر میکنم و عمیقا دلم میخاد یه نون خامه‌ای می‌بودم. (+چرا؟) چون اون نرمه، سرده و شیرینه.

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 0:58  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 

هیمو جانم، مرسی از حرفای دلگرم کنندت. نمیدونی چقدر بغضیم کردی.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ساعت 23:59  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 

از لحاظ روانی اصلا در وضعیت مناسبی نیستم. تا e من حالم خوب نیستم چون بیکارم!

باید رفتن به p رو شروع کنم. باید دیگه تو سایت x نرم. باید وقت های بیکارم رو نرم تلگرام. باید دست از نگاه کردن به مسیر های دیگه بکشم. باید زبان رو جدی تر بگیرم. منِ عزیزم، بیخیال. بیخیالِ y. شاید لازمه ک از فکر کردن به y دست بکشی نه که چون تو تلاشتو براش کردی و نشده چون در گنجایش روانی من نیست. من در یک اعتراف انتحاری میگم من از پسش بر نمیام. واقعیت این نیست که من هیچی نمیشم واقعیت اینه که من هرگز اونی که میخوام نمیشم. سخته،،،،،،،،،،، .........! فرصت هام رو از دست دادم و؟ مسخره و احمقانست اینی که شدم. موندن ینی برگشتن به طبقه منفی بیست. برگشتن به کنترل شدن های شدید. میخوام دور شم.

That's it

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ساعت 23:49  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 

همه کارایی که دوست دارم میگم خیلی سخته. آقاااااااا چرا اذیت میکنین؟ من لوسم؟ من انتظاراتم رو باید بیارم پایین؟ ااااااایییییییییییی خدددددددداااا. منم دنبال پیش نبردن کارامم. میخوام کمی جدی تر باشم با خودم! با خواسته هام! با زندگی! فردا چهارشنبس و من داروم میروم دیدن دوستانم دوستانی که دقیق 3ماهه ندیدمشون. حسم؟ حس خاصی ندارم. داشتم فکر میکردم ک کاش یکم آددددددددم تر بودم. هرچی خواستم نشد! هرررررچی، هرررررررچی! دارم رد میدم قشنگِ دوستداشتنیِ من. باید تلگرام رو دلیت بزنم باید دانشگاهو انصراف بدم باید جدی تر باشم و بخونم. این چه سمیه که رتبه من شده. گند زدم خانوما. کاش جسارت پشت موندن رو داشتم :) کاش یه مقدارررررر جدی تر بودم کاش میمردم. سخته برام زندگی کردن در ندانسته ها. گیج گیجم. نمیخوام با ایکس زیاد حرف بزنم احساس مزاحم بودن دارم. یه مدت پیش داشتم درمورد "آدم سمی بودن و عدم جسارتم در حذف اون آدم ها" صحبت میکردم و الان گزینه بعدی که از آدم های سمی که به ذهنم میاد خودمم. کاش میشد خودم رو از زندگیم حذف کنم. بخوایم یه مقدار جدی باشیم، هدف زندگیم پول نیست حتی رسیدن به مهندسی x یا پی اچ دی y. هدف زندگیم رسیدن به اون نقطه امنمه که خودم ازش رضایت داشته باشم نه که با کوچکترین حرف از دیگران فکر کنم دارم دیس میشم یا مسخرم میکنن. حس و حالم روال گندیه ذره ای برای خودم احترام قائل نیستم و دیگه چیزی برای احترام گذاشتن درون خودم نمیبینم ایگرگ میگفت "چه ویژگی از خودت رو دوست داری" نخواستم بهش فکر کنم. ولی من واقعا از خودم بیزارم. فکر میکنم بیشترین نفرتی که دارم نسبت به خودمه. بدون مخاطب نوشتن/ بدون قضاوت شدن/ آزاد نویسی/پرش ذهنی به مقدار زیاد، اینا مزیت وبلاگ نویسی یا مورخ نوشتن در فایل ورد هست. به مسیری که دارم میرم، میخوام برم هیچ اعتمادی ندارم. ته هر z مسیر احتمالی برام مبهمه و این حال بهم زنه. این آدمی که شدم اصلا اونی نیست که میخواستم بشم و تصورشو داشتم.[اشک و بغض فراوان بقولی.] کاش بابام بود. این روزا خیلی تصورش میکنم اینکه اگه بود چه شکلی بود و چه حرفایی بهم میزد. در روز بعضی وقتا میبینمش ولی نگام نمیکنه، حرفی نمیزنه. شاید باید بپرسم بابا بازم دوسم نداری؟ چرا دوسم نداری؟. هر چی میریم جلوتر غم نبودش کمتر نمیشه! بیشتر و بیشتر میشه! خیلی بیشتر! نفسم بالا نمیاد. کاش بابام بود. حسرتم اینه که چرا باهات حرف نزدم چرا بیشتر نگاهت نکردم چرا بیشتر داد و بیداد نکردم چرا اون شب از اون حجم غم و بهت نمردم. این؟ این حسرت منه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت 23:3  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 

"این دنیا هیچ کس رو نمی خواد. هر کی میخواد بمیره؛ این دنیا ککش هم نمی‌گزه. دنیا به ما احتیاج نداره." این همون دیالوگی بود که شنیدم و یه راست مستقیم رفت تو ذهنم. امروز میخوام در همین باره صحبت کنم. این دنیا واقعا براش مهم نیست که کی زندست کی مرده، کی در حال دست و پنجه زدن با یکی از اتفاقای سخته یا کی داره طرد میشه... بقولی این دنیا اینجوریه که میگه: هر کی مرد؟ بمیره. هر کی داره طرد میشه؟ طرد شه. اونی که هیچکسی رو نداره؟ خب نداره. این دنیا اینطوری نیست که این اتفاقا یا حتی با بزرگ تر از این ها از حرکت وایسه یا اتفاقی براش بیفته. آسمون هنوز آبی هست. خورشید طلوع میکنه، غروب میکنه. آدما میخندن. درختا سر جاشون هستن. دنیا همون دنیاست تنها تفاوتش اینه که احساسات ما مثل قبل نیستن. با توجه به اینکه احساسات ما بخش بزرگِ زندگی ما هستن، وقتی احساسات لنگ بزنه اون فرد دیگه مثل یه فرد عادی نیست. سوال پیش میاد تا کی؟ چقدر زمان میبره؟ آیا اصلا اون به زندگی قبلیش برمیگرده؟ میرسه روزی که با لبخند بگه چقدر این دنیا قشنگه؟

من میگم اولندش یکی یکی سوالاتو بپرس. حالا بذار یکی یکی بهت جواب بدم که آره، اون بر میگرده با تجربیات خوبی هم برمیگرده بالغ تر هم برمیگرده بقول آقا سپهری ما سبز خواهیم شد. احوالات آدمی یا همون احساسات هم مثل فصلاست. گذرا و ناپایدار. باید دوام بیاریم و بپذیریم. طرد شدن از اونی که انتظارشو نداری؟ پیش میاد. از دست دادن؟ پیش میاد. ولی بهار هم؟ پیش میاد. معجزه هم رخ میره. اینه دیدگاه امروز من.

بوس بهت.

مورخه 5آبان 1403

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ساعت 22:29  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 

منم مثل تک تک بچه های اینجا از نوشتن خیلی خوشم میاد بهم حس آزادی میده. اینکه اینجا نمی نویسم شاید این حس رو بده که نوشتن رو گذاشتم کنار ولی من دارم سعی میکنم نوشته های مفید تری رو بنویسیم. از امشب اینجا شیرشون کنم بدون سانسور اینجا؟ +آره آره

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ساعت 22:28  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 
  بالا