روزهای سردرگمی.
 
 
به قول آقا یوشیج : « خانه ام ابری ست اما در خیال روزهای روشنم. »
 

بچه‌ها جون من دیگه رد دادم. میخوام یه چاقو بردارم هرکی رو مخمه رو بکشم. دیگه فکر میکنم سازش فایده نداره وقت اینه که بزنم فک هرکی اذیتم میکنه رو بیارم پایین. واقعا اگه فردا یکی حرصمو در بیاره بی شک فک گرانقدرش کف زمینه.
دیگه هم از دانشجو بودنم خسته شدم چون وایب خوبی از هیچی نمیگیرم و بسیار غرم میاد. خوابگاهو هم نگم برات. پس احتمال اینکه با پا برم تو صورت تخت پایینم چون هی داره پاشو تکون میده خیلی زیاده شایدم اول با پا برم تو بینی اون هم اتاقی بینی عملیم که لامپو خاموش نمیکنه و دل از چهرش تو آینه نمیکنه. شایدم باید با پشت دست بزنم تو صورت اونی که هر آخر هفته ول میکنه میره خونشون که اون یکی هم اتاقی غر ساکتی اتاق رو ب من بزنه. لامصب خودت تا لنگ ظهر خوابی. خدایا من از دست شما اعجوبه ها چیکار کنم🤡🙏 صبببببببر. دیگه متنفرم از؟ اکثریت جامعه آشنایان. مرسی.

سرکارمم گفتم نمیرم ک (حتی گفتم که برای احترام به شخصیت خودم، نمیرم!) حالا خواستم بگم فروختمت. حقوقش خوب بود بنظرم دیگه نشد نه بیارم. سما هم هست. تهش از استرس درسا میمیرم دیگه. بددددترین آخرین هفتم بود این هفته. واقعا میگم. بدترین. هیچکاری نکردم. برای فردا دلم میخواد بپیجونم ووووو نرم! فقط برای جناب کراش عزیزم که تنها نباشه با بقیه میرم.

خدایا سرمو یجوری گرم کن نرم سرکار(اصلا منظورم عشق و عاشقی نیست، منظورم به هدف فاخره). ترووووووووخداااا نمیخووواامممممممم. پول بادآورده میخوام به سرکار رفتن حس خوب و مثبتی ندارم. واقعا ندارم. استرس درسای نخوندم رو دارم. تازه باید یجوری برم که مامان هم نفهمه! خب چه کاریه من میکنم. میگم دلم دردسر میخاد، ینی این! سری شارژر لپتاپم خراب شده و کم مونده برای اونم جیغ بزنم. ترم بعد میخوام اتاقمو عوض کنم. بچه ها شاید آدم خوبی باشن ولی هم اتاقی خوبی نیستن. من باااعی. (البته منم واقعا هم اتاقی گندی هستم، شکی درش نیست)

دارم الکی جون میکنم. اینو میدونم. صرفا برای آروم کردن عذاب وجدان خودمه. شاید باید بهتر فکر کنم. نمیشه که الکی دویدن.

حالا با من بخون: "مشکی رنگ عشقه، مث شبای قلب آسمونت..."

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ساعت 3:6  توسط پیشیِ غمگین و گیج.  | 
  بالا